![]() |
![]() |
|
|
وجودم پاره ای از شب بساطم بقچه ای اندوه دلم تنهاترین پاییز و کوچه مثل من خالی تک و تنها و حتی یک پرنده در هوایش نیست ...
قدم در قلب کوچه می گذارم و می بینم غروب برگها را که ارام از سر یک شاخه می ریزند به زیر پاییز دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است و می فهمید زبان غصه ها را صدای خیس باران سکوت کوچه را پر می کند باز نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانیست ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 20:27 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پيوندهاي روزانه |
|
king of fire (محسن لاجوردی) (گل یخ) (صدرا) نیمه شب بخیر (مجتبی) sayeboon (امیر) مجنون(محسن) من و تو (کیوان) عشق(علی) دوست دارم(مطهره عزیزم) آرشيو پيوندهاي روزانه |
| نوشته هاي پيشين |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|