![]() |
![]() |
|
|
باز شب امد تا... دوباره تازیانه های بیرحم و بلورین تگرگ، دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ، تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای ناامیدی مرا. چه عذابی بود ان روز، آنروز که، بر می داشتند پنچرهای دلم را، و بر جای ان می کشیدند دیوارهای ضخیم، از اجرهای تردید و اضطراب. تا مبادا کلبه ی دلم را، کلبه ی خالی از عشق و مملو از تنهاییم را کور سوی نور امید روشن کند. دیگر ز امید ناامیدم. در افکارم باران نیست،رودنیست،ترانه و سرود نیست در سینه ام مدفون شده، اجساد ناکام،اجساد بی نام، امال ارزوهایم. باز حرف دل یک بیدل افسرده حال. باز تنها شده ام ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:38 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پيوندهاي روزانه |
|
king of fire (محسن لاجوردی) (گل یخ) (صدرا) نیمه شب بخیر (مجتبی) sayeboon (امیر) مجنون(محسن) من و تو (کیوان) عشق(علی) دوست دارم(مطهره عزیزم) آرشيو پيوندهاي روزانه |
| نوشته هاي پيشين |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|